سهرابِ عمهم خراااابِ نانسی عَجرم بود. بالای نانسی، عربیش شد فوووول، بُلبُل. شبا تو بالا خونه، با نانسی دوتایی بدون كولر میرفتن زیر پتو. تا صبح. عرق از چاربستش در میاومد و میچكید رو صورت نانسی. ضبط صوت، بالای همی عرقا، بو سالن كُشتی یا بُكس میداد! عكس نانسیو قد یه سفرهی هشت نفری چسبونده بود سینهی دیوار. زد و شوهر عمهم زیر نق و نوق دخترا و علیالخصوص عمهم، از اصولش كوتاه اومد و راه داد ماهواره بیاد تو خونه. سهراب تو زمین پشت خونه رفت پشت توپ كُرنری بزنه كه صدای نانسیو از تو خونه شون شنید. فكر كرد كسی دست زده به نواراش. با پایِ پتی مث شصت تیر دوید سمت خونه. صدا از بالا خونه نبود، از تو هال بود... از تو ماهواره... نانسی لُخت و سِلِیت وسط سی چهل تا مرد غریبه میخوند و میخندید و میرقصید... سهراب نفسش پس رفت... اولین بار تو عمرش بود كه داشت نانسی رو زنده میدید... قبل ترش، عكسش فقط بود و خودشون دوتا و هیج غریبهای هم نه. تو عكس محجوب بود. از هر طرف كه سهراب جا عوض میكرد، نانسی چیش میگردوند هونجا و با ته خندهای كه داشت، سِیلِش میكرد. دوسِ سهرابِ عمه م داشت. سهراب دو سه بار فقط، نرم، باش رقصیده بود، شبا كه كسی تو بالاخونه نبود و هیچ چیشی نمیدیدش زندهش میكرد و باز صبحهاخشكش میكرد و میچسبوندش سینهی دیوار... كلیپ ته نكشیده بود، كه سهراب زانوخالی كرد نانسی محل به چیشای خُشكَك زدهی سهرابِ عمهم نذاشت و بیشتر و تندتر وسط غریبهها تاب خورد.. با همو ترانهای ش كه سهراب حفظش بود، با همو ترانهایش كه باهاش دوسال خواب رفته بود... ده روز بعد، وقتی سهراب هنوز تب داشت و دهن واز نكرده بود حرف بزنه و همه دورتا دور تشكش نشسته بودن شوهر عمهم سر جنبوند گفت: دیدین؟ دیدین گفتم ماهواره خونه خرابمون میكنه ؟! كسی هیچ نگفت. سهراب تو فكر بود كه، تا لبنان با اتوبوس چن ساعت راهِه...
برچسب:
نویسنده: ترانه حسینی